آغاز سال نو تا به دنیا اومدن درسا

سال 1392 هم از راه رسید و لحظه تحویل سال 1392 هجری شمسی به ساعت رسمی جمهوری اسلامی ایران ،ساعت  ۱۴:۳۱:۵۶ روز چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ هجری شمسی بود.

بعد از تحویل سال چند جا برای عید دیدنی رفتیم ، من با اینکه رعایت می کردم و خیلی شیرینی جات نخوردم ولی همون چند تا شیرینی کوچولویی هم که خورده بودم روی دختر کوچولوم اثر گذاشته بود و اینقدر حرکتشو زیاد کرده بود که حتی شب از حرکت های زیاد دخترکم نمی تونستم بخوابم بنابراین تصمیم گرفتم که در دید و بازدیدهای عید شیرینی نخورم یا حداقل در یک روز یه دونه بخورم.

در ضمن یه مقدار فشار خونم هم بالا رفته بود که رژیم غذایی بی نمک رو هم رعایت میکردم ولی با این حال بخاطر یه سری فشارهای عصبی که بخاطر خونه و ... یه سری مسائل دیگه به وجود اومده بود  فشارم گاهی خیلی بالا میرفت.

خلاصه من برای 17 فروردین به سونوگرافی رفتم و متاسفانه مثل قبل همه چیز خوب پیش نرفته بود. جنین اصلا رشد خوبی نداشته( سن حاملگی بر اساس LMP حدود 32 هفته بود ولی بر اساس AC حدود 26 هفته و 4 روز بود یعنی 6 هفته کمتر)!!!

وزن جنین .........

1202 گرم گزارش شد و همچنین میزان مایع داخل ساک هم کم شده بود .فشار خودم هم دیگه پایین نمی اومد البته من برای فشار خونم تحت نظر دکتر آریاجنابی بودم که با خوردن قرص متیل دوپا فشارم رو تا حدی تحت کنترل داشتم. 

دکتر کاشانیان هم گفت برای دو هفته دیگه یه سونو دیگه بده تا ببینیم اگر بچه رشد نداشته باشه مجبوریم بچه رو خارج کنیم ولی اگر بتونیم بچه رو تا 7-8 اردیبهشت نگه داریم خیلی خوبه و نیاز به دستگاه پیدا نخواهد کرد.

خلاصه من که خونه مامانم مستقر بودم همه و بخصوص سمانه جون حسابی از من پرستاری کردن. راحله جون از یکی از دوستانش که تقریبا همین شرایط رو داشته شنیده بود که باید گوشت زیاد بخورم تا بچه رشد کنه بنابراین بابام کلی گوشت فقط مخصوص برای من گرفت و  مامانم چلو گوشت درست میکرد و سمانه جون هم برام کباب میکرد .تازه کلی هم هر روز تقویتی داشتم : شیرموز و قاووت و پسته، بادام، گردو ،موز و فندق و همچنین آب کرفس و هویج برای فشارم و کلی چیزای دیگه. سمانه جون خیلی حواسش به من بود و مثل یه خواهر واقعی برای من زحمت کشید . هم من هم درسا همین جا از سمانه جون تشکر می کنیم و براش آرزوی سلامت و سعادت داریم.

دوباره در 2 اردیبهشت هم برای انجام سونوگرافی رفتم وزن جنین 1270+_100 گزارش شد ومایع دور جنین نیز به شدت کاهش پیدا کرده بود . من روز چهارشنبه جواب سونوگرافیم را برای دکتر کاشانیان بردم و ایشون گفت دیگه نمی تونیم صبر کنیم همین امشب باید بری بیمارستان بستری بشی. من به حمید گفتم و حمید با خونه باباش تماس گرفت و گفت چی شده و مامانش هم پیشنهاد داد تا پیش دکتر موسوی هم بریم و نظر ایشون رو هم بپرسیم . ساعت تقریبا 10-11 شب بود و مجبور بودیم به خونه ی اعظم جون، خواهر شوهرم بریم تا فردا صبح ببینیم خدا چی میخواد. ساعت 7 صبح روز پنج شنبه به همراه مادر حمید در بیمارستان مدائن نزد دکتر موسوی رفتیم و ایشون هم گفت همین الان باید بستری بشی وو بچه رو بیش از این نمی شه نگه داشت و همچنین گفت احتمالا بعد از زایمان بچه به دستگاه نیاز داره و چند تا از بیمارستان های دولتی رو به ما معرفی کرد.

خلاصه به بیمارستان شریعتی تهران رفتیم و بعد از گرفتن یه سری آزمایشات و کنترل فشار خون من و سونوگرافی و اکو قلب  منو تقریبا ساعت 6 بعدازظهر به اتاق عمل بردن( جالب اینجا بود که اصلا دلهره نداشتم فکر میکردم برای زایمان خیلی ترس و دلهره داشته باشم) و دختر گلم ساعت 6:30 بعدازظهر روز پنج شنبه 5 اردیبهشت چشم های کوچکش را رو به این دنیای بزرگ باز کرد.

دوران بارداری من بجای 280 روز فقط 244 روز به طول انجامید.

الحمد الله بچه سالم و کامل بود و نیاز به دستگاه نداشت. وزن دخترم هنگام تولد 1350 گرم و قدش 41 سانتی متر بود. خودم هم که برای عمل سزارین بیهوش کامل شده بودم تقریبا دو ساعت بعد از عمل به هوش اومدم و حمید رو کنارم دیدم و گفتم :من خوابم برد! پس چرا بچه رو به دنیا نمیارن؟! حمید هم لبخندی زد و گفت 2 ساعته که دختر کوچولومون به دنیا اومده و در همین لحظه ناگهان خانم دکتر شکم منو فشار داد که فریادم به آسمون رفت خیلی درد وحشتناکی بود  اصلا غیر قابل تصوره. بعد از اون رو دیگه چیزی یادم نمیاد تا فکر میکنم 10-11 شب بود که منو به بخش آوردن. شب اول مامانم پیشم موند. من تا ساعت 8 شب روز جمعه مثل به صلیب کشیده ها روی تخت خوابیده بودم. به دست راستم یه دستگاه برای کنترل فشارم بود و روی دست راستم  هم آنژیوکت بود و به دست چپم هم سرم وصل بود. بقیه خانم ها بعد از 7-8 ساعت میتونستن غذا بخورن و از جا بلند بشن ولی من تا 24 ساعت نه باید چیزی می خوردم و نه بلند می شدم. تمام لب و دهنم خشک شده بود (مامانم گاهی یه کم آب توی دهنم می ریخت و لب هام رو هم با کرم چرب می کرد) تمام بدنم هم حسابی باد کرده بود. خلاصه خیلی وحشتناک شده بودم.

روز جمعه 6 اردیبهشت بابام به همراه برادر هام و خانم هاشون برای ملاقات به بیمارستان اومدن. سمانه جون از مامانم خواست تا به خونه بره و اون پیشم بمونه و سه شب در بیمارستان سمانه جون خیلی برام زحمت کشید که خیلی خیلی ازش ممنونم.

ساعت 8 شب شد و من باید از روی تخت بلند میشدم و کمی راه می رفتم .اول که به چه سختی تونستم با کمک سمانه جون بشینم و زمانی که می خواستم روی پاهام بایستم نتونستم و نزدیک بود بخورم زمین که سمانه جون و همراه یکی از خانم ها نگهم داشتن! تا اینکه بلاخره آروم آروم تونستم بلند شم و راه برم. 

من به خاطر فشارم سه روز بیمارستان موندم و بلاخره ما روز چهارشنبه 9 اردیبهشت به خونه (خونه بابا تقی) اومدیم.

درسا جونم امرو...
درسا  جونم امروز مرخص شده ،لباس خوشگلاشو پوشیده می خواد بره خونه درسا  جونم امروز مرخص شده ،لباس خوشگلاشو پوشیده می خواد بره خونه