تغییرات

این روزها من خیلی بی حوصله و خوابالو شدم شاید تقریبا هفده -هجده ساعت در روز میخوابم. واقعا روزهایی که حمید دانشگاه داره و برای ناهار زودتر میاد خونه با چه سختی از خواب ناز بلند میشم تا ناهار رو زودتر آماده کنم. بعضی روز ها سردرد شدید دارم. خیلی زود

خسته میشم ، من که زیاد پیاده روی میکردم حالا اگر بیشتر از ده دقیقه پیاده روی کنم به نفس نفس می افتم و کمرم هم درد می گیره! همش احساس گرسنگی می کنم و حتما باید یه چیزی بخورم وگرنه حالم بد میشه یعنی طاقت گرسنگی اصلا ندارم، حتی دو- سه مرتبه از شدت گرسنگی حالم بهم خورد(وای چقدر بد بود) ولی مثل خانم های باردار دیگه اصلا هوس خوراکی خاصی رو نمی کنم یا اینکه بعضی ها میگن در دوران بارداری به ترشی و یا شیرینی خیلی گرایش داشتند من اصلا اینطور نیستم. بیشتر اوقات سوزش سردل دارم که خیلی بده و اذیتم میکنه، برای همین هم دلم غذا میخواد هم نمی خواد. برای همین حمید منو مسخره میکنه و میگه وای چقدر گرسنه ام ولی نمی تونم بخورم. 

بازم خدا رو شکر نسبت به خیلی از مادرهای دیگه وضعیتم بهتره.