^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

سال 1393

سال 1393 از راه رسید و به سرعت نه روز از سال جدید هم گذشت.

این چند روزه درسا خانم خیلی زیاد ددری شده، چون از صبح که بیدار میشده برای عید دیدنی می رفته بیرون .

تازه هر جایی هم که خانم تشریف می بردن به همه جای خونه سر می زدن ،توی آشپزخونه، اتاق خواب ها.... و من هم فقط آماده باش بودم که درسا خانم رو از قسمت های مختلف خونه ها جمع کنم و وقتی هم تصمیم می گرفت پیش خودمون در اتاق پذیرایی باشه باید همه چیز رو از دسترسه خانم خارج می کردیم، قربونش بشم هی بهش میگیم به این دست نزن ،به اون دست نزن، اینجا نرو، اونجا نرو... خوب بچم چی کار کنه!!

این چند روزه عزیز دلم بریم رو خوب یاد گرفته و خیلی خوشگل میگه:بی ییم. وقتی هم که میگیم بریم تند تند بای بای میکنه، اونوقته که دیگه نباید یه لحظه هم معطل بشه. 

صبح روز 5 فروردین که پدر درسا رفت سر کار برای اولین بار درسا...

برنامه روزانه درسا

حالا دیگه هیچ چ...
حالا دیگه هیچ چیزی از دست درسا خانم طلا در امان نیست حالا دیگه هیچ چیزی از دست درسا خانم طلا در امان نیست

صبح ها معمولا درسا جونم ساعت 10_10:30 بیدار میشه البته گاهی زودتر از 10 و گاهی دیرتر از 10:30، بهر حال بعد از خوردن صبحانه درسا خانم به همه جا سر می زنه.

عکس بالا کارهاییه که دخترم در روز سه شنبه ششم اسفند، از بعد از خوردن صبحانه تا ظهر انجام داده که به ترتیب ......

دختر بابا

روز به روز درسا جونم خوشمزه تر و دوست داشتنی تر میشه.تقریبا هر روز یه حرکت جدید و شیطنت جدید برامون داره، که همه ی اونها برای من و پدر درسا خیلی شیرینه.

دختر گلم از اول هم باباشو خیلی دوست داشت و با دیدن او حسابی ذوق می کرد و این دوست داشتن هر روز بیشتر از دیروز میشه.

وقتی پدر درسا میاد خونه انگار دنیا رو به درسا دادن، وای چه کارا که نمی کنه ،اینقدر ذوق میکنه که نگو و بابای درسا هم اول که از راه می رسه درسا رو بغل می کنه و وقتی درسا توی بغل باباش هست دیگه هیچ کس رو تحویل نمی گیره.

دختر بابا
دختر بابا دختر بابا

زمانیکه درسا توی بغل باباشه توی بغل هیچ کس نمیره حتی من!!!!!! گاهی میرم جلوی درسا و میگم : درسا بیا بغل مامانی و درسا عسل مامان با یه لبخند شیطونی به سرعت به سمت دیگه می چرخه و محکم باباشو می چسبه. امروز ظهر که مثل همیشه که رفته بود بغل باباش من از توی آشپزخونه گفتم درسا میای بغل من... وروجک مامان به سرعت روشو برگردوند و حالتی که بخواد فرار کنه از دوش باباش بالا می رفت ،در حالیکه خیلی خوشگل هم می خندید.وای این کارها رو که می کنه خواستنی تر میشه.

دختر بابا تنها زمانی حاضره آغوش گرم پدر مهربونشو ترک کنه که........

کارهای جدید

این روزا درسا جونم کلی حرف می زنه مثل: آددد...... دا دد....یا ی ی.....آگه..... البته حدود یک ماه پیش هم چندین بار بابابابا .......پوف هم گفت ولی الان نمی گه! (چند روز بعد از نوشتن این مطلب درسا دوباره بابا گفت و یه روز که خونه مامانم بودیم درسا دست مامان عشرت جونشو گرفت و انگشت کوچولو و خوشگلشو روی دست مامانم میزد و مامانم براش می خوند: لی لی لی لی حوضک..... و درسا خیلی خوشکل می گفت :اوجک.یه روز دیگه هم خونه ی خودمون با درسا رفتیم و از کمد اسباب بازی ها،دخترم عروسک هاپو برداشت و تا چند دقیقه خیلی قشنگ و واضح و پشت سر هم می گفت: هاپو...هاپو)

وای وای وای.....

روزهای زیبا

روز به روز دختر گلم شیرین تر میشه، توانایی هاش و همچنین شیطونی هاش بیشتر میشه.

درسا جونم حالا دیگه قل میخوره، سوم آذر بود که خانم خانوما از سر جاش تا جلوی بوفه قل خورد و وقتی خودشو تو اینه بوفه می دید کلی ذوق می کرد. دو روزی هم هست که درسا جونم وقتی سوار روروک میشه یه کم دنده جلو هم میاد قبلا فقط دنده عقب و کج کج میرفت.

درسا خانم مو هم میکشه. به محض اینکه صورت کسی به سمتش بره با تمام قدرت موهاشو می کشه(زورش هم زیاده).

عسل مامان خیلی قلقلکیه. حدود سه-چهار شب پیش داشتم برای درسا جونم لالایی می خوندم و درسا هم به پهلو خوابیده بود وچشمهای خوشگلشو هم بسته بود ولی هنوز خواب خواب نبود ،همینطور که براش لالایی می خوندم آروم پشت کمر و پهلو درسا جونم رو هم ماساژ می دادم شیطون بلا با چشم های بسته غش غش می خندید. اینقدر خوشش میاد ماساژش بدی، کیف می کنه.

درسا عاشق کتابه، مدت زمان طولانی با کتاب سرگرم میشه. وقتی کتاب تو دستشه صداهای مختلفی از خودش درمیاره.بچم خیلی باسواده...تازه دختر گلم همش می خواد عکس های تو کتاب رو بگیره ولی هر چی تلاش می کنه نمیشه!!!! ولی عزیز دلم بازم ناامید نمیشه.

وقتی که بیداره بیشتر باید با خانوم خانوما بازی کنیم مخصوصا باباش. دیروز بعدازظهر درسا که از خواب بیدار شد باباش داشت با تلفن صحبت می کرد (حمید عادت داره هنگام صحبت کردن با تلفن راه میره) هی درسا با صداهای مختلف و جیغ به پدرش می فهموند که بیا پیش من و با من حرف بزن و بازی کن. حمید بیچاره هم که در حال یه صحبت جدی بود برای اینکه دل دختر  رو هم به دست بیاره گاهی بالا پایین می پرید، گاهی دستشو تکون میداد، گاهی سرشو به سمت درسا پایین میبرد و درسا خانم هم حسابی ذوق می کرد و غش غش می خندید( البته من هم از خنده روده بر شده بودم آخه...

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.