^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

نوروز 1394 در ونکوور کانادا

ما بعد از 5 ساعت پرواز از تورنتو ساعت 9 شب به وقت ونکوور به این شهر رسیدیم و از فرودگاه یه ماشین اجاره کردیم و به سمت منزلی که در North Vancouver گرفنه بودیم حرکت کردیم و بعد از نیم ساعت رانندگی به خونمون رسیدیم.

روز جمعه ساعت 3:45 بعدازظهر به وقت ونکوور سال تحویل شد. ما بعد از تحویل سال با آقا جون و مامان جون و مامان عشرت و بابا تقی صحبت کردیم و بعد به پارک الیزابت کوئین رفتیم. بارون ریزی هم می بارید .

در ونکوور در همه جای شهر، در خیابانهای اصلی و فرعی، پارکها و خلاصه در همه جا درختانی پر از شکوفه در اندازه و رنگهای مختلف دیده میشه و همچنین در پیاده رو ها و بلوارها و پارک ها گل های نرگس و لاله در رنگهای مختلف چشم نوازی می کنند. شهر چهره ی بهاری و هوای خنکی داره یعنی برای بیرون رفتن حتما باید کت و کاپشن داشته باشیم.

درسا جونم در تمام مدت سفر به خصوص از روزی که اومدیم ونکوور هیچ روزش شب نشد مگر اینکه...............

تورنتو

ما در منطقه ی ریچموند هیل تورنتو ساکن شدیم. همه جا به جای سبزه برف دیده میشه! خدا رو شکر مدت زمانی که در تورنتو بودیم هر روز هوا آفتابی و بسیار خوب بود، البته دوستانی که در تورنتو ساکن بودن از اینکه یه دفعه هوا اینقدر خوب شده بود تعجب کرده بودن.روز یکشنبه 17 اسفند میترا جون که از دوستان من بود به همراه همسرش آقا هومن و دختر کوچولوش ، آوا به دیدن ما اومدن و درسا کلی با اوا که چهار سالش بود و مثل درسا عاشق بدو بدو و بالا پائین پریدن بود، بازی کرد.

ما روز جمعه 22 اسفند به آبشار نیاگارا رفتیم. تقریبا 2:30 طول کشید تا ما به آبشار نیاگارا رسیدیم. تکه یخ های بسیار عظیمی در پایین آبشار به چشم می خورد. 

در بعضی از قسمت های پیاده رو  به علت آب شدن کمی از برف ها مقداری آب جمع شده بود که دختر خوشگل من........

سفر به کانادا

درسا خانم به همراه بابا و مامان در روز پنج شنبه ۱۴ اسفند عازم کانادا شد.

ما ساعت ۱۱ چهارشنبه شب به همراه دایی حمید به فرودگاه امام خمینی رفتیم٬ درسا توی ماشین خوابید و وقتی به فرودگاه رسیدیم بیدار شد و خوشحال از اینکه یه جایی اومده که بسیا  بزرگه و جا برای رفتن و دویدن زیاد داره. خلاصه خانم خانوما میرفت جایی که ما نبودیم و برای خودش می چرخید ومن هم طبق معمول به دنبالش حرکت میکردم و گاهی هم دایی حمید مواظبش بود. بلاخره ما ساعت ۳:۳۵ سوار هواپیما ی آلیتالیا شدیم. درسا جونم توی هواپبما خوابید تا اینکه بعد از ۵ ساعت پرواز به فرودگاه شهر رم در ایتالیا رسیدیم٬اونجا بارون میومد به همراه باد شدید و هوا خیلی سرد بود. ما باید ۹ساعت در فرودگاه رم میموندیم. فرودگاه بسیار بزرگ و شیکی بود . من برای درسا جونم غذا درست کرده بودم که در زمان پرواز و همچنین زمان توقف در رم خیالم از بابت خورد و خوراک دختر گلم راحت باشه٬ ولی متاسفانه زمانیکه از هواپیما پیاده شدیم . . .

روزانه های درسا

ماه بهمن هم به سرعت سپری شد. درسا جونم گاهی طوطی میشه و هر چی میگم رو تکرار می کنه، البته هنوزم هم خیلی جمله نمیگه فقط چند جمله ی ساده و کوتاه مثل بابا اومد، اینجا بشین .

حالا دیگه 12 رنگ مداد رنگی را هم میشناسه.

تازگی ها به شدت به فیلم های خودش علاقه مند شده و هر روز........

تب

روز شنبه 20 دی هفتمین روز درگذشت پدربزرگ پدر درسا بود و از ناهار اونجا دعوت داشتیم. درسا عزیزم از صبح که از خواب بیدار شده بود بی حال بود و همش می خواست بخوابه، دست زدم به پیشونی درسا دیدم داغه و درجه ی تب سنج براش گذاشتم که یک درجه تب نشون داد. به دختر گلم قطره استامینوفن دادم و درسا خوابید. و بعد به مادر حمید آقا زنگ زدم و گفتم که نمی تونیم بیام و عذر خواهی کردم.

همچنان درسا داغ بود تا ساعت 7 شب درسا جونم بردیم دکتر، راستش بیشتر نگران ویروس جدیدی که تازه اومده، بودم که تب، اسهال و استفراغ به دنبال داشت. معاینات پزشک نشون داد که هیچ عفونتی داخل گوش و گلو درسا جونم نیست و گفت دادن استامینوفن هر 4 ساعت یکبار کفایت می کنه.

دختر نازم حتی با خوردن استامیوفن باز هم تبش فروکش نمی کرد به خصوص شبها که تقریبا تا صبح نمی تونستم درست بخوابم و دائما حرارت بدن درسا جونم رو کنترل میکردم و بیشتر اوقات درسا رو پاشویه میکردم .

خلاصه تا سه روز دختر عزیزم تب داشت و کاملا بی حوصله شده بود و دائما نق میزد تا سومین شب که بدترین شب هم بود........

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.