^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

درباره ی درسا

از زمانیکه از سفر کانادا برگشتیم درسا جونم به اتوبوس، مینی بوس ، کامیون، نیسان و وانت علاقه مند شده و هر کدوم از این ماشینها رو تو خیابون ببینه می خواد سوار بشه به خصوص اتوبوس و مینی بوس. حتی یکبار مجبور شدم که یک مسیر کوتاه با درسا سوار اتوبوس بشم که این موضوع مربوط میشه به یک هفته بعد از برگشت مون از سفر.دختر عزیز من یه صندلی میزاره زیر پاش و از بالکن خونه توی خیابون رو نگاه میکنه و اگر اتوبوس و مینی بوس ببینه بسیار زیاد خوشحال میشه و میگه: مینی بوس سوار شیم بریم هاپو!!! و به این ترتیب دختر نازگلم از عشق مینی بوس و اتوبوس و هاپو بسیار زیبا جمله ساخت و بعد از گذشت یک ماه هنوز هم این علاقه پابرجاست.

همچنین تا دو هفته بعد از اینکه برگشتیم دختر نازگل ما خیلی ترسو شده بود و اگر لحظه ای منو نمی دید چنان ..............

گریه ای سر میداد که به هق هق می افتاد و اصلا نمی رفت توی اتاقش بازی کنه مگر اینکه من همراهش میرفتم و رفتارهایی که بسیار برای من تعجب آور بود که چرا درسا اینجوری شده ولی خدا رو شکر بعد از دو هفته دوباره دختر گلم مثل سابق شد و حتی میره توی اتاقش در رو هم میبنده و کل اسباب بازی ها و همچنین گاهی اوقات لباس های توی کشو ها رو هم میریزه وسط اتاق! همچنین دختر گلم شعر زنبور طلایی هم بلده و 3-4 ماه پیش که من داشتم برای درسا این شعر رو می خوندم متوجه شدم که درسا جونم این شعر رو حفظ شده.

نفس خانم من وقتی سوار ماشین میشیم میگه: بابایی تند برو!! و گاهی هم میگه: بابایی آرون ( آروم). همچنین وقتی چراغ راهنماییی قرمز باشه درسا جونم میگه:Stop و اینجوری تلفظ میکنه: ایــساپ. وقتی هم چراغ سبز بشه میگه: Go

جمعه 18 اردیبهشت در جایی مهمان بودیم که درسا خانوم خوشمزه ی من از بچه ها توی مهمونی یاد گرفته میگه: باهات قهرم!!! اگر خانوم خانوما رو دعوا کنم سریع برمیگرده و با جدیت میگه :باهات قــهــرم. واااااااای خدای من ، چقدر شیرینه این دختر. دلم می خواد اون لحظه بغلش کنم و ببوسمش ولی به خاطر تاثیرات تربیتی جلوی خودمو میگیرم.

روز دوشنبه 21 اردیبهشت تصمیم گرفتم که دیگه درسا جونم رو پوشک نکنم و دخترم بره دستشویی جیش کنه. اینقدر دخترم با ادب و نزاکته که در دستشویی رو میبنده و جیش که کرد منو صدا میزنه. 

درسا عاشق پریدن از روی بلندی هست و موقع پریدن میگه: سه جهار و بعد میپره. نفس مامان از دی ماه 93 همه ی رنگ ها رو تشخیص میداد و هر رنگی که ازش می خواستیم از توی مداد رنگی هاش میداد ولی فقط رنگ سبز رو میگفت و از سه ماه پیش هم همه ی رنگ ها رو به اسم هم میگه.

بعدازظهر روز چهارشنبه 24 اردیبهشت با ماشین عمه نسرین درسا رفتیم شمال خونه ی آقا جون. تو این مدت یک سال که آقا جون این خونه شمال رو خریده بود ما برای اولین بار بود که میرفتیم. چون شنبه هم مبعث پیامبر(ص) بود و تعطیل عموی بابای درسا به همراه همه ی دخترها و پسرها و نوه ها به خونه ی آقا جون اومده بودن و درسا با پارسا که تقریبا دو سال از درسا بزرگتره دوست داشت بازی کنه. درسا خانوم اصلا دوست نداشت که با کفش یا دمپایی بره تو حیاط بازی کنه و تمام مدتی که توی حیاط بود با پای برهنه این طرف و اون طرف میدوید

عکس های شمال-سیاهکل

دیدگاه‌ها   

+7 #2 فرشته 1394-03-09 08:42
هزار ماشاءاله درساگلی چقدر خانم شده، خیلی بامزه شده
عکس هاتون خیلی قشنگه چه جای خوبی رفتید رودخونه خیلی زیباست
نقل قول کردن
+9 #1 منصوره 1394-03-05 10:40
سلام عزیزم
سلام به درسا خانم گل
ماشاالله خانوم شدن
همیشه خوشی باشه عزیزم


ما هم آپیم
منتظرتونیم
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.