^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

درسا به مهد کودک می رود

یکشنبه 22 فروردین 1395، درسا جونم دو سال و یازده ماه و هفده روز سن دارد

از چند ماه قبل تصمیم داشتم که درسا رو در سال جدید به مهد بفرستم تا هم از در جمع بودن و با بچه ها بازی کردن لذت ببره و هم اینکه دوست داشتم توی یه محیط شاد قرآن هم یاد بگیره .بنابراین روز شنبه 21 فروردین به همراه درسا به یک مهد قرآنی مراجعه کردیم و قرار شد که از فردای اونروز یعنی یکشنبه دختر گلم به مهد بره. عزیز دلم از این اتفاق بسیار خوشحال بود و روز یکشنبه صبح زود از خواب بیدار شد و به من گفت : مامان بریم مهد کودکم باز شده . روز اول بابایی ما رو رسوند.

درسا اول با خوشحالی زیاد به سمت وسایل بازی که یه سرسره و تاب و الاکلنگ و استخر توب بود دوید و سوار تاب شد و بازی کرد تا اینکه .............................

دوچرخه سواری

اول شهریور 1394، درسا جونم دو سال و سه ماه و بیست و هفت روز سن دارد

درسا جونم برای تولد دو سالگی از آقا جون و مامان جونش یک دوچرخه هدیه گرفت.

گاهی درسا سوار دوچرخه میشد و با کمک من یا بابایی حرکت داده میشد، چون پاهای دختر گلم به طور کامل به رکاب نمیرسید، همچنین قدرت پا زدن هم نداشت. 

دو شب پیش درسا جونم  رفت و سوار دوچرخه شد در ابتدا من طبق معمول به دختر گلم کمک کردم تا اینکه از اتاق خودش اومد داخل اتاق پذیرایی و البته مسافت کوتاهی بین اتاق درسا و پذیرایی با فرش پوشیده نشده و سرامیکه، بنابراین اجازه دادم این مسافت کوتاه رو خود درسا تلاش کنه و دوچرخه رو به جلو حرکت بده و عزیز دلم این کار رو کرد و بعد هم تلاشش رو بیشتر کرد و تونست روی فرش هم حرکتش رو ادامه بده و به همین ترتیب بدون کوچکترین کمکی از طرف من تونست یک دور کامل دور اتاق پذیرایی بزنه، حتی یک جا باید  دور میزد و از بین مبل و میز رد میشد که عزیز دلم به خوبی از پس این قسمت هم براومد باز هم بدون کمک من! و در آخر هم  به قول خودش دوچرخه رو پارک کرد و پیاده شد.

البته هنوز هم پاهای درسا عزیزم به طور کامل روی هر دو پدال قرار نمی گیره و خانوم خانوما یکی از پدال ها رو به بالاترین سطح میاره و با فشار یک پا دوچرخه رو به جلو میبره و به همین ترتیب ادامه میده.

درسا خانم دوچرخ...
درسا خانم دوچرخه سوار درسا خانم دوچرخه سوار

درسا خانوم دوچر...
درسا خانوم دوچرخه سوار درسا خانوم دوچرخه سوار

اولین حساسیت کلامی

امروز دوشنبه 1394.5.5 درسا جونم بیست و هفت ماه یا دو سال و سه ماه تمام سن داره.

امروز من و درسا به همراه خاله آمنه و دخترش مریم، خاله اکرم و دخترش فاطمه و نوه ی گلش ریحانه، به پارک آزادگان رفتیم تا درسا و ریحانه کلی بازی کنن و خوش بگذرونن.

این دو تا وروجک اول تاب بازی کردن و بعد سرسره بازی. تقریبا بعد از یک ساعت بازی درسا یه دوست جدید پیدا کرد، اینجوری که...........

گفتن دو کلمه با هم

امروز چهارشنبه اول بهمن 1393. درسا جونم یک سال و هشت ماه و بیست و پنج روزه است.

درسا جونم حالا دیگه قادر به بیان بیشتر کلمات هست ولی تا امروز کلمات دوتایی رو نمی تونست بگه و فقط یکی از اونها رو بیان میکرد.مثلا برای گفتن جارو برقی یا میگه: جارو یا میگه برق.

امروز از ظهر من و درسا به همراه مامان عشرت و باباتقی و دایی حمید رفته بودیم باغ. شب هنگام برگشت من و درسا و مامان عشرت توی ماشین نشسته بودیم و درسا هم حسابی خسته بود و دلش می خواست ماشین زودتر حرکت کنه تا بخوابه! بابا درسا هم بیرون ماشین منتظر بابا تقی ایستاده بود، درسا دائما صداا میزذ بابایی، بابایی. بعد من به درسا گفتم بابایی منتظر باباتقی هست .باباتقی رو صدا بزن تا زودتر بیاد و این شد که درسا خیلی خوشگل و چندین بار بابا تقی رو صدا زد وبعد از درسا خواستم که بگه مامان عشرت و باز عزیز دلم خیلـــــی خوشگل گفت :ما عشرت.  

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.