^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

ماجرای استقلال درسا

چند وقتیه که درسا می خواد جدا از من و پدرش زندگی کنه! دخترم دوست داره یک خونه مستقل برای خودش داشته باشه البته در نزدیکی خونه خودمون. درسا هر روز  ذهنش درگیر این هست که خونه شو با چی بسازه؟!بلاخره بعد از صحبت ها و بررسی های مختلف به این نتیجه رسید که با چوب درخت خونه مامان عشرت در کوچه کنار خونه خودمون یک خونه برای خودش بسازه. درسا به من گفته که ناراحت نباشم چون روزی یک بار میاد و به ما سر میزنه. خودش آشپزی می کنه فقط من برم اجاق گاز رو براش روشن کنم چون این کار برای اون خطرناکه و مهمتر از همه اینکه یک گوشی موبایل براش بخریم تا هر موقع ما دلمون برای درسا تنگ شد بهش زنگ بزنیم.

بعد از چند روز درسا گفت برای اینکه بتونه برای خونش وسیله بخره یا گاهی اوقات بیرون غذا بخوره به پول نیاز داره و باید درآمد داشته باشه و دوباره داشتن یک شغل و کسب درآمد حسابی مشغولش کرد تا اینکه چند روز به ...................

نوروز 1398 دید که دستفروشا کنار خیابون جنس می فروشن و جرقه در ذهنش زده شد که دستفروش بشه و سریع به درآمد برسه. شب 29 اسفد 97 در این باره کلی با پدرش صحبت کرد و گفت که چه جوری می خواد کنار خیابون اجناس شو بفروشه.

روز 29 اسفد درسا گفت بریم بیرون من می خوام کارمو شروع کنم. من هم که فکر نمی کردم قضیه خیلی جدی باشه حاضر شدم و دوتایی رفتیم بیرون. درسا از ابتدای راه بررسی میکرد که چه جایی بساط کنه که مناسبتر باشه، مثلا بعضی جاها میگفت اینجا خیلی شلوغ نیست می خوام یه جایی باشه مردم زیاد برن و بیان. بعضی جاها میگفت اینجا تمییز نیست و.....تا اینکه جلوی برج علاالدوله رسیدیم یه جای خوبی پیدا کرد و گفت همین جا میشینم!!!! از توی کیفش یک ملحفه سفید کوچیک درآورد و به قول خودش جواهراتشو که شامل دو تا دکمه نگین دار، گیره روسری نگین دار، دستبد مرواریدی و ....را لبه زیراندازش چید و خودش هم روی قسمت دیگه زیر انداز نشست. چند دقیقه بعد به درسا گفتم که وسیله هاشو جمع کنه بریم ولی درسا خیلی جدی گفت تا اینها رو نفروشم و پول به دست نیارم از اینجا بلند نمیشم. تازه خانوم خانوما به من میگه شما داد بزن ،بگو :بیا این ور بازار.....آتیش زدم به مالم

به درسا گفتم : مامان جان من خسته شدم ، آفتاب اذیتم میکنه. جمع کن بریم دیگه. ولی درسا جواب داد که: مامان تو چقدر کم طاقتی، ببین این همه آدم اینجا دارن فروشندگی می کنن اصلا هم غر نمی زنن. منم تا وقتی اینا اینجا هستن باید بمونم تا این وسیله هامو بفروشم!!! گفتم خودم ازت می خرم پول هم بدست میاری ولی درسا قبول نکرد و گفت باید مردم ازم خرید کنن.

زنگ زدم به پدر درسا که اون بیاد ازش خرید کنه که پدرش هم گفت کار دارم وتا نیم ساعت دیگه می تونم بیام. بلاخره پدر درسا اومد و چند تا از جواهرات رو خریداری کرد تا درسا راضی شد که بریم خونه.

راستی به جای خونه چوبی توی کوچه یک کلبه پارچه ای برای درسا تو اتاق بابایی درست کردم که دخترم کلی از بودن در کلبه اش کیف میکنه . گاهی هم درسا شب ها اونجا می خوابه و بعضی وقت ها هم من و پدرش رو به کلبه اش دعوت میکنه.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.