^برگشت به بالا
  
  
  

دوستان درسا

Login Form

مقاله ها

درسا در این روزها

درسا ی سه سال و هفت ماهه ی ما بسیار دوست داشتنی تر از قبل شده. 

دختر گلم را از مهر ماه در مهد کودک دیگر ثبت نام کردم، مهد کودک شهر قصه که در نزدیکی خونمونه. مربی مهد درسا (خاله فهیمه) خیلی از درسا تعریف می کنه و میگه :"درسا بسیار دختر مودب و آرام هست و بسیار زیبا نقاشی میکشه، در صورتی که هم کلاسی های درسا که هم سن او هستند هنوز قدرت کشیدن یک چیز مشخص رو ندارند. و همچنین گیرایی بسیار بالا داره و هر چیزی که میگم سریع یاد میگیره و من اصلا با درسا مشکلی ندارم..."خدایا شکرت...  درسا در اولین روز آذر ماه نیز یک کتاب از مربی مهد جایزه گرفته

درسا خیلی قشنگ با خودش بازی میکنه، خیلی وقت ها معلم عروسک هاش میشه و اونها رو روی مبل میگذاره و به اونها درس میده. گاهی هم توی خیالش با دوست های مهد کودک همبازی میشه و بسیاری از کارهایی که در مهد انجام دادن و یا اتفاق هایی که افتاده رو توی بازی بیان می کنه. اگر از درسا بپرسم که چه کارهایی در مهد انجام دادن چیز خاصی نمی گه و من فقط از بازی های درسا متوجه اتفاق های مهد میشم!خیلی وقت ها هم درسا نقش مامان رو بازی می کنه حالا مامان من یا بابایی یا مامان دوست های همبازیش توی فامیل و از این نقش بسیار لذت میبره. درسا توی خیالاتش یک مادربزرگ و یک پدربزرگ داره،آقاجون و مامان جون و بابا تقی و مامان عشرت را پدربزرگ ،مادربزرگ نمیدونه! چون توی برنامه های تلویزیون پدربزرگ،مادربزرگ ها افراد خیلی پیر هستند که عصا دارن. یک شخصیتی که همیشه تو بازی های درسا حضور داره "نقله" هست. اوایل وقتی مامان من میشد اسم منو می ذاشت نقله، ولی چند وقتی هست که نقله به عنوان بک دوست خیالی خیلی خوب در بازی های درسا حضور داره.

 

تبسم دختر عموی درسا که دو سال و سه ماه از درسا بزرگتره، برای درسا شده یک الگو! درسا فکر می کنه ...........................

هر موقع اندازه تبسم بشه خیلی بزرگ شده. تبسم عزیزم امسال پیش دبستانی هست و به درسا گفته :هر موقع اندازه من بشی با خودم میبرمت کلاس اول.... 

آیدا نوه عمه من که چهار ماه از درسا بزرگتره چند بار همراه مامانش به مدرسه (محل کار مامانش) رفته بوده و توی کلاس پیش دبستانی نشسته بوده... درسا هفته پیش به من گفت: مامان آیدا میگه من میرم مدرسه ولی الکی میگه چون با هم قد گرفتیم اندازه هم بودیم. 

درسا عاشق بابا تقی و مامان عشرت هست، البته از ابتدا هم این علاقه وجود داشت ولی اخیرا خیلی بیشتر شده به خصوص علاقه اش به بابا تقی . البته توجه و محبت زیادی از طرف مامان و بابام دریافت می کنه. درسا به مامانم میگه: وقتی من بزرگ شدم میام دختر شما میشم اونوقت تو دیگه مامان عشرتم نباش، مامانم باش! درسا میگه هر موقع برای من مشکلی پیش میاد برای بابا تقی ام توضیح میدم 

دختر گلم همچنان زیاد سوال می پرسه. حدود 2 ماه پیش که توی ماشین بودیم عکس شهدا توجه درسا رو جلب کرد و پرسید چرا عکس این آدما رو بالا زدن؟ و من گفتم مامان اینها شهید شدن و چون آدم های خوبی بودن عکس اونها رو توی خیابان ها می زنن تا ما اونها رو فراموش نکنیم. تا به مقصد برسیم درسا یه عالمه سوال پرسید. موضوع شهید اینقدر برای درسا جالب بود که هر روز در مورد اون صحبت میکرد و سوال می پرسید تا اینکه هفته اول آبان فرصتی دست داد تا به باغ موزه دفاع مقدس در اتوبان شهید حقانی بریم. دختر گلم خیلی چیزها رو اونجا از نزدیک دید و البته سوال هاش بیشتر شد. بعضی وقت ها که خونه مامانم میریم درسا کلی از بابا تقی در این مورد سوال می پرسه و بابا تقی هم با حوصله به درسا جواب میده. در آخر هم درسا میگه: بابا تقی من نمی ذارم دشمنا تو رو شهید کنن.در ضمن این مدت در ماه محرم و صفر هم قرار گرفتیم و درسا در مورد شهادت امام حسین(ع) هم سوال می پرسید که چرا امام حسین شهید شده؟ و سوال های دیگر... 

درسا خیلی تیزبین هست و حافظه خوبی هم داره. گاهی اوقات به چیزاهایی اشاره می کنه و مواردی رو یادآوری میکنه که ما متعجب میشیم.

دخترم به کتاب علاقمنده، هر شب من و گاهی پدر درسا براش قصه می خونیم و گاهی اوقات هم من کنار درسا دراز می کشم و با هم حرف می زنیم. 

خدایا بخاطر وجود دخترم درسا سپاسگذارم

عکس های آبان ماه درسا

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کلیه حقوق متعلق به سایت من و درسا می باشد.